تبليغاتX
کدامیک عاشق تریم؟... من یا تو!

تنها

 

بی تو منو پنجره های بسته ، بی تو منو و زمزمه های خسته
بی تو منو و شب ناله های بارون ، تنهایی و دل به خون نشسته
دل به خون نشسته

بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم

ای که نگاه ت ، زنگ صدات ، به یاد کوچه مونده
تو گوش هر پنجره ای ، ازروشنایی خونده

ترانه هات برده منو ، تا سرزمین رویا
گفتی ازین شب سیاه ، چیزی تا صبح نمونده

بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم

 

 

یه روز میاد دوباره دستهای من و تو


برای عشق یه فصل موندنی می سازه

صدای تو می پیچه بازهم توی کوچه
می خونی از عاشقی و هوای تازه

بی تو منم خسته ی راه ، یه بی نشونه
پرنده ای شکسته پر ، بی آشیونه

بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8 PM  توسط رامین | 

I know you won't come back

می دانم که دیگر  باز  نخواهی گشت


Everything that was .Time has left is behind

هر چه که بود دیگه گذشنه و

زمان اونو پشت سر گذاشته

I know that you won't return

می دانم که دیگر  باز  نخواهی گشت

What happened between us

اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد

Will never be repeated

دیگه هرگز تکرار نخواهد شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 2 AM  توسط رامین | 

اين آخرين قسمت بود و شايد هم آخرين کامنتي باشه که من مي­زارم. البته بجز شعرهايي که چندتا بيشتر هم نيست ميزارم.

شعري براي تو

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس  کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك  است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی داني من كه هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن  ...

 

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

دلو زدم به دريا و رفتم و بهش گفتم که مي­خواين id منو داشته باشين که هر وقت کاري داشتين به من بگين. ميگن آدماي ترسو به هيچ جا نمي­رسن، وقتي اينو گفتم اونم گفت که اتفاقاً منم مي­خواستم بايم الان همين کارو بکنم، چه بهتر که خودتون گفتيد چون منم نمي­دونستم که چطوري بايد به شما بگم، من که داشتم از تعجب شاخ در مي­آوردم با خوشحالي گفتم بيايد اينه... بعد رفتم و منم add کردم که در ليست من باشه. خلاصه اين روال گذشت که من بعد از چند روز من بهش گفتم که دوسش دارم و ازش خواستم که برا هميشه برا ابديت با من باشه برا هميه دقايق زندگيم، براي همه شايدهام، براي باهم بودن در کنار هم، باهمام باشه. گفت بايد فک کنم؟ من: هر وقت که مي­خواي فک کن. رفت و ديگه نيومد کافي­نت با خودم گفتم که ديدي رفت چه غلطي کردي که ناراحت شد و رفت حالا خوردي؟ ولي بعد از 3 روز اومد و سيستم خواست منم دادم و ديدم که بالا اومد و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 11 PM  توسط رامین | 

2 سال بعد

روزها و ماه­ها و سال­ها براي من گذشت خيلي هم زود گذشت، زودتر از اوني که فکرشو مي­کردم. هيچ وقت تو زندگيم اينقدر احساس خوبي نداشتم و آرزوي روز بعدي رو نمي­کردم که باز برم براي ديدنش. آره جونم براتون بگه که ما خيلي بي­عرضه بوديم که تو 2سال نتونستم بهش بگم که دوست دارم. بابا خره به خدا عاشقتم دوسال بي­خودي به خودم وعده وعيد مي­دادم که فردا بهش مي­گم اگه نشد پس فردا حتماً مي­گم. ولي به خودم الکي اميد مي­دادم. يعني دورغ مي­گفتم، اين ماجراها ادامه داشت تا اينکه سالن تمرين ما جابهجا شد...(حالم بدجوري گرفت) بايد ميرفتيم يه جايي ديگه و اين به اين معني بود که من ديگه بهانه­اي نداشتم تا ببينمش. تا مدتي سر تمرين نرفتم ولي ديدم که نمي­شه بدنم داشت ضعيف مي­شد. رفتيم ... همون طور که قبلاً گفتم از اين ماجرا 2سال گذشت که من در تاريخ 19/1/1385 (که البته بايد اينو ذکر کنم که من به دوستم سفارش کار کرده بودم که اگه آشنايي کاري برام داشت بهم بگه که اونم برام تو کافي­نت کار پيدا کرده بود) اينو براي کساني گفتم که خبر ندارن. خوب کجا بوديم ... اها من در اون تاريخ کارمو شروع کردم. کار زياد سختي نبود، حقوقشم بد نبود خدا رو شکر ما نارازي نبوديم. تو اون موقه هنوزم به فکرش بودم ولي اينقدر نديده بودمش (يعني چند باري گذرا ديدمش ولي چه فايده؟!) ديگه چهرش داشت کم­کم از ذهنم پاک مي­شد که يک روز فوق­العاده که يکي از بهترين روزهام بود کسي که فکرشو نمي­کردم از در اومد تو. وقتي ديدمش خوشکم زد نفسم قطع شد ذهنم از کار افتاد فک کنم برا لحظه­اي مرده بودم. به همون خداي بالاي سرم قسم که ذربان قلبم چنان شديد شده بود که هر کسي که از اون حوالي رد مي­شد مي­تونست صداشو بشنوه. رنگم، رنگمو که ديگه نگين که تابيل شده بودم بد جور يه جورايي احساس مي­کردم که همه فهميده بودن که آشوبي تو دلم به پا هست يه جوري نگام مي­کردن. البته اون، اون روز تنها نبود و با کسي ديگه اومده بود و چند دفعه بعدي هم که اومد همين جوري بود و فقط در حد سلام و سيستمي که مي­خواستن و بعدش براي حساب کردن. همين مي­گن شانس در خونه آدمو فقط يک بار مي­زنه با خودم گفتم اين همون شانسه توست که اومده پس پسر تا نرفته بايد کاري کني. هر طوري شد خودمو کمي تا حدودي آشنا کردم و تونستم يه جورايي رسمي گاهي شوخي­هايي که موقعيتش باشه انجام بدم، جوري شد که حتي کسي که باهاش مي­يومد به من گفت که شما (يعني من) از والايت و هم خونشون نيستم مسله اينکه من فاميلشون باشم و اسرار هم داشت که من هستم. طوري شد که تا حدودي به من اعتماد داشتن. تا اينکه يک روز خودش تنها بود من بعد از اون دو سال که هيچ اين چند روزي که مي­يومد کافي­نت منتظر همچين فرستي بود ديگه حسابي به خود اومدم و گفتم که اگه اين بار نتونستم ديگه هيچ وقت دنبالش نرم بازم نمي­تونستم ولي کلي اين بار کلي (ببخشيد) فوش و بدو بيرا به خودم دادم تا آخره سر دل به دريا زدم و رفتم...!!!

ادامه دارد....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 0 AM  توسط رامین | 

بزار ببینم از کجا باید شروع کنم... ااااااا اها از اونجا که من برا اولین بار دیدمش یعنی از3 سال و4 ماه پیش... (الان میریم تو فلش بگ) بگذریم، اون روزی که دم غروبی بود، اون موقع سالن تمرین ما آزادی بود. من تمرین داشتم و کافی­نت سیطره تو زیر زمین بود بیشتر شما به خاطر دارین! تازه  وارد کافی­نت شدم که ییهو انگار برق3 فاز از سرم رد شد و برای یک لحظه همه چیز برام تاریک شد بعد از اون مثل تصویری که کادرشو بستن به روش همه چیز نامشخص و واضح نبود و فقط اون دیده می­شد می­گن که طرف تو یک نگاه عاشق شد تا اون موقع باورم نمی­شد ولی سر خودم اومد. اون لحظه با خودم گفتم که آره پسر پیداش کردی خودشه همونه که تو رو آدم می­کنه همونی که زندگی­تو از این رو به اون رو می­کنه، کسی که شادت می­کنه، کسی که عشقو بهت هدیه می­ده، آره اون لحظه با خودم این فکرارو کردم. می­خواستم برم جلو و بگم ببخشید خانم می­تونم وقت شما رو چند لحظه بگیرم و بهش بگم که من تو یک لحظه عاشق شما شدم که به خودم اومدم و گفتم خوب خره الان انتظار داری اونم بگه خواهش می­کنم بفرمایید؟ خوب دیونه چندتا فوش آبدار و یک کتک مفصل بهت می­زنه و می­گه اینم حرف بیشتر که بهت نمی­گه خره. داشتم با خودم کل­نجار می­رفتم که وقتی تصمیم گرفتم که چی بگم دیدم که رفت پیش خواهرش که پیش مسئول کافی­نت بود و بعد خداحافظی کردن و رفتن، حتی یک نیم نگاهی به من داشت و من همین جور داشتم با همون نگاه گیج بهش نگاه می­کردم وقتی از پله­ها بالا می­رفتن من بازم نگاه می­کردم که دوستم گفت پسر چی شده؟ تندی از اون لحظه شیرین پریدم و گفتم که هیچی بریم. وقتی رو سیستم نشستم که کارمو انجام بدم دیدم نمی­تونم تحمل کنم و تندی پریدم بیرون که ببینم که از کدوم طرف رفتن که برسم بهشون و بهش بگم ولی رفته بودن. آه سردی کشیدم و گفتم که خیلی خری و برگشتم، دیگه کارمو نکردم و ساک­مو برداشتم که برم دوستم گفت که کجا؟ گفتم تمرین و رفتم، سر تمرین هم به خودم می­گفتم که تو هیچی ازت بر نمی­یاد. می­گفتم که می­شه دوباره ببینمش؟...! به هرحال اون روز گذشت و من هر روزی که تمرین داشتم به خاطر اینکه ببینمش می­رفتم کافی­نت تا اینکه بعد از چند بار رفتن و ناامید شدن بالاخره انتظار دیدار یار به سر آمد و یار از در آمد، وای خدا می­دونه که چه حالی داشتم از ذوق داشتم داشتم بال در می­آوردم. ولی این شوق من زیاد طول نکشید چون همه اون حرفای رو که آماده کرده بودم که بهش بگم رو باز نتونستم بزنم که مهم­ترین اونا این بود که باید بهش می­گفتم که دوست دارم (البته هنوز که هنوزه بعد از این همه مدت که می­گذره خوب و درست و حسابی بهش نگفتم که چقدر دوسش دارم) اون روز وقتی می­خواستم بهش بگم نمی­دونم چرا آشوبی تو دلم بود ضربان قلبم زیاد شده بود رنگم پریده بود داشتم می­مُردم نمی­دونم چرا پاهام بی حال شدن و نمی­تونستم یک قدم بردارم. البته اون روز رو اون زیاد نموند و فوری رفت. بازم منِ بی عرضه کاری نتونستم انجام بدم. (حتماً الان بهم می­گین بی عرضه، بی­دست و پا) حق دارین با این کاری که من کردم حقم بیشتر از این­هاست. بگذریم از این همه حرس دادن شما، خلاصه کلام سرتونو درد نیارم که آوردم ما اینجوری عاشق شدیم که اینجوری شروع شد البته این ماجرا ادامه داره نه به این بدی دیگه اینجوری نیست به جاهای خوبش می­رسیم که نِنِنمی­شه برا شما تعریف کنم خصوصی می­شه. اسرار نکنید  شاید بعداً اگه خودش اجازه داد ادامشو با سانسور تعریف می­کنم. اینو به خاطر این دارم می­زارم که می­گفت تو عاشق نیستی و این همش یک احساس بچه­گانست ولی نه عزیز این احساس کودکانه نیست که من نسبت به تو دارم، اینو که من برای تو حاظرم بمیرم رو میگن عشق چیزی که دوست داشتن واقعی کسی می­گن و فقط تو اینو درک می­کنی.

حالا می­خوام بگم من عاشق­ترم یا تو..... (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 11 AM  توسط رامین | 

               همه آرامشم از تو پريشانت نبينم
                  
چون شب خاکستري سر در گريبانت نبينم
                
اي تو در چشمان من يک پنجره لبخند شادي
              
همچو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم
                   
اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره
                      
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم

         مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
                
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم
                      تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ
                       
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم  

                         قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر
                                
گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم
                        
کاشکي قسمت کني غمهاي خود را با دل من
                              
تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم
                             
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ
                               
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم
                             
تکيه کن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ
                              
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 0 AM  توسط رامین | 

22 شاخه گل براي 22 بار گفتن دوست دارم

22 شاخه گل براي 22 بار مُردن و دوباره زنده شدن و عاشقت شدن

22 شاخه گل براي 22 بار دل به تو دادن

22 شاخه گل براي 22 بار گذشت

22 شاخه گل براي 22 بار گفتن ببخشيد

22 شاخه گل براي 22 بار دلتنگي من

22 شاخه گل براي 22 سال زندگي شيرين

22 شاخه گل براي 22 سال زندگي تنها

22 شاخه گل براي بي نهايت زندگي کنار هم...!!!

22 شاخه گل براي 22 بار تپيدن قلبم هنگام ديدنت

و 22 شاخه گل براي 22 بار گفتن تولدت مبارک

آره تولد بود دير شد، ولي فراموش نکردم

***عزيزم تولدت مبارک***

                اگه بگي آره  هيچکدوم کاري نداره

اگه پيشم باشي تمام دنيا رو بنامت مي­کنم.

اگه پيشم باشي تمام ستاره­هارو برات مي­چينم.

اگه پيشم باشي قلبمو بهت هديه مي­دم.

بازم

                    تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 6 PM  توسط رامین | 

خورشید را می­دوزدم

فقط برای تو

می­گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو می­گویم چقدر دوستت دارم

فردا تو می­فهمی

فردا  تو هم مرا دوست خواهی داشت می­دانم.

آخ... فردا !

راستی چرا فردا نمی­شود ؟

این شب چقدر طول کشیده...

چرا آفتاب نمی­شود ؟

یکی نیست بگوید خورشید...

 

راستش تولدش بود من می­خواستم همون روز اين شعر رو بهش تقديم کنم ولی...

من از دستش ناراحت نيستم چون دوسش دارم.

ولی خدايي اينجوری بيشتر دوسش دارم.

يعنی من عاشقش هستم.

بله من عاشقم . مگه من چمه من چيم از ديگران کمتره هاااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

به ما نمي­ياد که از اين دل بازي­ها کنيم.؟!!

ولی از همين جا می­گم

                           تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 2 AM  توسط رامین | 

 

سایه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سرمستی بهار

سکوت دعا

سرور جاودانی

اینست هفت­سین آریایی پسشکش شما !

نوروز پیشا پیش مبارک.

عیدی ما فراموش نشه ....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 0 AM  توسط رامین | 

From those around
از آن دورها
I hear a cry
من صداي گريه مي شنوم

A hopeless sigh
يک حسرت نا اميد

I hear their footsteps leaving slow
صداي پاي آنها را مي شنوم که آهسته دور مي شوند

And then i know my soul must fly
و آنگاه متوجه مي شوم که روحم بايد پرواز کند

a chily wind
يک باد خنک

begins to blow
شروع به وزيدن مي کند

within my soul
در ميان روحم

from head to toe
از سر تا پنجه پا

and then last breath
و سپس آخرين نفس

escapes my lips
از لبانم بيرون مي رود

it's time to leave
وقت رفتن است!

and I must go!
و من بايد بروم!

so,it is true
پس درست است !

(but it's too late)
ولي اين خيلي دير است!

They said : Each soul has its given date,
آنها گفتند : براي هر روح تاريخي تعيين شده است .

When it must leave its body's core,
وقتي قرار شد که بدن را ترک کند .

And meet with its Eternal Fate.
و با سرنوشت جاودانه خود ملاقات کند .

Oh mark the word that I do say ,
چيزي که مي گويم بخاطر بسپار ،

Who knows ? Tomorrow could be your day .
چه کسي مي داند ، شايد فردا روز تو باشد !

at last , it comes to heaven or hell
آخر ، به بهشت مي رود يا به جهنم

Decide which now ,
الآن تصميم بگيريد

Do NOT delay !
بهشت يا جهنم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 2 AM  توسط رامین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کدامیک عاشق تریم؟

من؟

که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟

یا تو؟

که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟

کدامیک بازیگوش تریم؟

من؟

که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به

شوق بوییدن زلفت می تپد؟

یا تو؟

که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟

کدامیک از ما بدجنس تریم؟

من؟

که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟

یا تو؟

که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟

بدجنس!!

کدامیک بچه تریم؟

من؟

که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟

یا تو؟

که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟


...کدامیک؟! ... ها؟! .....

پیوندهای روزانه
روح الله
سینیور سعید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/03/01 - 87/03/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/06/01 - 86/06/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/05/01 - 85/05/31
85/03/01 - 85/03/31
نویسندگان
رامین
دنیا
پیوندها
.·´*`·. دنیا .·´*`·.
یونس عزیزم
مسی با معرفت
بچه های خرم آباد
ایمان دوست خوبم
سرزمین آزادی
دوست خوبم ناصر
حمید رضا ( مشکی رنگه عشقه )
واحد فراهم آوری اعضای پیوندی
سازمان سنجش آموزش کشور
امین ساکی
روهینا
روح الله(لوبیا)
آزفنداک(ساناز)
simkashi
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان