![]() |
![]() |
|
|
تنها بی تو منو پنجره های بسته ، بی تو منو و زمزمه های خسته یه روز میاد دوباره دستهای من و تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 8 PM توسط رامین |
|
|
I know you won't come back می دانم که دیگر باز نخواهی گشت
هر چه که بود دیگه گذشنه و زمان اونو پشت سر گذاشته I know that you won't return می دانم که دیگر باز نخواهی گشت What happened between us اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد Will never be repeated دیگه هرگز تکرار نخواهد شد ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 2 AM توسط رامین |
|
|
اين آخرين قسمت بود و شايد هم آخرين کامنتي باشه که من ميزارم. البته بجز شعرهايي که چندتا بيشتر هم نيست ميزارم. شعري براي تو لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ... كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد لمس کن این با تو نبودن ها را براي كسي كه مثل خون تو رگهامه دلو زدم به دريا و رفتم و بهش گفتم که ميخواين id منو داشته باشين که هر وقت کاري داشتين به من بگين. ميگن آدماي ترسو به هيچ جا نميرسن، وقتي اينو گفتم اونم گفت که اتفاقاً منم ميخواستم بايم الان همين کارو بکنم، چه بهتر که خودتون گفتيد چون منم نميدونستم که چطوري بايد به شما بگم، من که داشتم از تعجب شاخ در ميآوردم با خوشحالي گفتم بيايد اينه... بعد رفتم و منم add کردم که در ليست من باشه. خلاصه اين روال گذشت که من بعد از چند روز من بهش گفتم که دوسش دارم و ازش خواستم که برا هميشه برا ابديت با من باشه برا هميه دقايق زندگيم، براي همه شايدهام، براي باهم بودن در کنار هم، باهمام باشه. گفت بايد فک کنم؟ من: هر وقت که ميخواي فک کن. رفت و ديگه نيومد کافينت با خودم گفتم که ديدي رفت چه غلطي کردي که ناراحت شد و رفت حالا خوردي؟ ولي بعد از 3 روز اومد و سيستم خواست منم دادم و ديدم که بالا اومد و... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 11 PM توسط رامین |
|
|
2 سال بعد روزها و ماهها و سالها براي من گذشت خيلي هم زود گذشت، زودتر از اوني که فکرشو ميکردم. هيچ وقت تو زندگيم اينقدر احساس خوبي نداشتم و آرزوي روز بعدي رو نميکردم که باز برم براي ديدنش. آره جونم براتون بگه که ما خيلي بيعرضه بوديم که تو 2سال نتونستم بهش بگم که دوست دارم. بابا خره به خدا عاشقتم دوسال بيخودي به خودم وعده وعيد ميدادم که فردا بهش ميگم اگه نشد پس فردا حتماً ميگم. ولي به خودم الکي اميد ميدادم. يعني دورغ ميگفتم، اين ماجراها ادامه داشت تا اينکه سالن تمرين ما جابهجا شد...(حالم بدجوري گرفت) بايد ميرفتيم يه جايي ديگه و اين به اين معني بود که من ديگه بهانهاي نداشتم تا ببينمش. تا مدتي سر تمرين نرفتم ولي ديدم که نميشه بدنم داشت ضعيف ميشد. رفتيم ... همون طور که قبلاً گفتم از اين ماجرا 2سال گذشت که من در تاريخ 19/1/1385 (که البته بايد اينو ذکر کنم که من به دوستم سفارش کار کرده بودم که اگه آشنايي کاري برام داشت بهم بگه که اونم برام تو کافينت کار پيدا کرده بود) اينو براي کساني گفتم که خبر ندارن. خوب کجا بوديم ... اها من در اون تاريخ کارمو شروع کردم. کار زياد سختي نبود، حقوقشم بد نبود خدا رو شکر ما نارازي نبوديم. تو اون موقه هنوزم به فکرش بودم ولي اينقدر نديده بودمش (يعني چند باري گذرا ديدمش ولي چه فايده؟!) ديگه چهرش داشت کمکم از ذهنم پاک ميشد که يک روز فوقالعاده که يکي از بهترين روزهام بود کسي که فکرشو نميکردم از در اومد تو. وقتي ديدمش خوشکم زد نفسم قطع شد ذهنم از کار افتاد فک کنم برا لحظهاي مرده بودم. به همون خداي بالاي سرم قسم که ذربان قلبم چنان شديد شده بود که هر کسي که از اون حوالي رد ميشد ميتونست صداشو بشنوه. رنگم، رنگمو که ديگه نگين که تابيل شده بودم بد جور يه جورايي احساس ميکردم که همه فهميده بودن که آشوبي تو دلم به پا هست يه جوري نگام ميکردن. البته اون، اون روز تنها نبود و با کسي ديگه اومده بود و چند دفعه بعدي هم که اومد همين جوري بود و فقط در حد سلام و سيستمي که ميخواستن و بعدش براي حساب کردن. همين ميگن شانس در خونه آدمو فقط يک بار ميزنه با خودم گفتم اين همون شانسه توست که اومده پس پسر تا نرفته بايد کاري کني. هر طوري شد خودمو کمي تا حدودي آشنا کردم و تونستم يه جورايي رسمي گاهي شوخيهايي که موقعيتش باشه انجام بدم، جوري شد که حتي کسي که باهاش مييومد به من گفت که شما (يعني من) از والايت و هم خونشون نيستم مسله اينکه من فاميلشون باشم و اسرار هم داشت که من هستم. طوري شد که تا حدودي به من اعتماد داشتن. تا اينکه يک روز خودش تنها بود من بعد از اون دو سال که هيچ اين چند روزي که مييومد کافينت منتظر همچين فرستي بود ديگه حسابي به خود اومدم و گفتم که اگه اين بار نتونستم ديگه هيچ وقت دنبالش نرم بازم نميتونستم ولي کلي اين بار کلي (ببخشيد) فوش و بدو بيرا به خودم دادم تا آخره سر دل به دريا زدم و رفتم...!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 0 AM توسط رامین |
|
|
بزار ببینم از کجا باید شروع کنم... ااااااا اها از اونجا که من برا اولین بار دیدمش یعنی از3 سال و4 ماه پیش... (الان میریم تو فلش بگ) بگذریم، اون روزی که دم غروبی بود، اون موقع سالن تمرین ما آزادی بود. من تمرین داشتم و کافینت سیطره تو زیر زمین بود بیشتر شما به خاطر دارین! تازه وارد کافینت شدم که ییهو انگار برق3 فاز از سرم رد شد و برای یک لحظه همه چیز برام تاریک شد بعد از اون مثل تصویری که کادرشو بستن به روش همه چیز نامشخص و واضح نبود و فقط اون دیده میشد میگن که طرف تو یک نگاه عاشق شد تا اون موقع باورم نمیشد ولی سر خودم اومد. اون لحظه با خودم گفتم که آره پسر پیداش کردی خودشه همونه که تو رو آدم میکنه همونی که زندگیتو از این رو به اون رو میکنه، کسی که شادت میکنه، کسی که عشقو بهت هدیه میده، آره اون لحظه با خودم این فکرارو کردم. میخواستم برم جلو و بگم ببخشید خانم میتونم وقت شما رو چند لحظه بگیرم و بهش بگم که من تو یک لحظه عاشق شما شدم که به خودم اومدم و گفتم خوب خره الان انتظار داری اونم بگه خواهش میکنم بفرمایید؟ خوب دیونه چندتا فوش آبدار و یک کتک مفصل بهت میزنه و میگه اینم حرف بیشتر که بهت نمیگه خره. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که وقتی تصمیم گرفتم که چی بگم دیدم که رفت پیش خواهرش که پیش مسئول کافینت بود و بعد خداحافظی کردن و رفتن، حتی یک نیم نگاهی به من داشت و من همین جور داشتم با همون نگاه گیج بهش نگاه میکردم وقتی از پلهها بالا میرفتن من بازم نگاه میکردم که دوستم گفت پسر چی شده؟ تندی از اون لحظه شیرین پریدم و گفتم که هیچی بریم. وقتی رو سیستم نشستم که کارمو انجام بدم دیدم نمیتونم تحمل کنم و تندی پریدم بیرون که ببینم که از کدوم طرف رفتن که برسم بهشون و بهش بگم ولی رفته بودن. آه سردی کشیدم و گفتم که خیلی خری و برگشتم، دیگه کارمو نکردم و ساکمو برداشتم که برم دوستم گفت که کجا؟ گفتم تمرین و رفتم، سر تمرین هم به خودم میگفتم که تو هیچی ازت بر نمییاد. میگفتم که میشه دوباره ببینمش؟...! به هرحال اون روز گذشت و من هر روزی که تمرین داشتم به خاطر اینکه ببینمش میرفتم کافینت تا اینکه بعد از چند بار رفتن و ناامید شدن بالاخره انتظار دیدار یار به سر آمد و یار از در آمد، وای خدا میدونه که چه حالی داشتم از ذوق داشتم داشتم بال در میآوردم. ولی این شوق من زیاد طول نکشید چون همه اون حرفای رو که آماده کرده بودم که بهش بگم رو باز نتونستم بزنم که مهمترین اونا این بود که باید بهش میگفتم که دوست دارم (البته هنوز که هنوزه بعد از این همه مدت که میگذره خوب و درست و حسابی بهش نگفتم که چقدر دوسش دارم) اون روز وقتی میخواستم بهش بگم نمیدونم چرا آشوبی تو دلم بود ضربان قلبم زیاد شده بود رنگم پریده بود داشتم میمُردم نمیدونم چرا پاهام بی حال شدن و نمیتونستم یک قدم بردارم. البته اون روز رو اون زیاد نموند و فوری رفت. بازم منِ بی عرضه کاری نتونستم انجام بدم. (حتماً الان بهم میگین بی عرضه، بیدست و پا) حق دارین با این کاری که من کردم حقم بیشتر از اینهاست. بگذریم از این همه حرس دادن شما، خلاصه کلام سرتونو درد نیارم که آوردم ما اینجوری عاشق شدیم که اینجوری شروع شد البته این ماجرا ادامه داره نه به این بدی دیگه اینجوری نیست به جاهای خوبش میرسیم که نِنِنمیشه برا شما تعریف کنم خصوصی میشه. اسرار نکنید شاید بعداً اگه خودش اجازه داد ادامشو با سانسور تعریف میکنم. اینو به خاطر این دارم میزارم که میگفت تو عاشق نیستی و این همش یک احساس بچهگانست ولی نه عزیز این احساس کودکانه نیست که من نسبت به تو دارم، اینو که من برای تو حاظرم بمیرم رو میگن عشق چیزی که دوست داشتن واقعی کسی میگن و فقط تو اینو درک میکنی. حالا میخوام بگم من عاشقترم یا تو..... (ادامه دارد) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 دی1386ساعت 11 AM توسط رامین |
|
|
همه آرامشم از تو پريشانت نبينم مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت قصه دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 0 AM توسط رامین |
|
|
22 شاخه گل براي 22 بار گفتن دوست دارم 22 شاخه گل براي 22 بار مُردن و دوباره زنده شدن و عاشقت شدن 22 شاخه گل براي 22 بار دل به تو دادن 22 شاخه گل براي 22 بار گذشت 22 شاخه گل براي 22 بار گفتن ببخشيد 22 شاخه گل براي 22 بار دلتنگي من 22 شاخه گل براي 22 سال زندگي شيرين 22 شاخه گل براي 22 سال زندگي تنها 22 شاخه گل براي بي نهايت زندگي کنار هم...!!! 22 شاخه گل براي 22 بار تپيدن قلبم هنگام ديدنت و 22 شاخه گل براي 22 بار گفتن تولدت مبارک آره تولد بود دير شد، ولي فراموش نکردم ***عزيزم تولدت مبارک*** اگه بگي آره هيچکدوم کاري نداره اگه پيشم باشي تمام دنيا رو بنامت ميکنم. اگه پيشم باشي تمام ستارههارو برات ميچينم. اگه پيشم باشي قلبمو بهت هديه ميدم. بازم تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 6 PM توسط رامین |
|
|
خورشید را میدوزدم فقط برای تو میگذارم توی جیبم تا فردا بزنم به موهایت فردا به تو میگویم چقدر دوستت دارم فردا تو میفهمی فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت میدانم. آخ... فردا ! راستی چرا فردا نمیشود ؟ این شب چقدر طول کشیده... چرا آفتاب نمیشود ؟ یکی نیست بگوید خورشید...
راستش تولدش بود من میخواستم همون روز اين شعر رو بهش تقديم کنم ولی... من از دستش ناراحت نيستم چون دوسش دارم. ولی خدايي اينجوری بيشتر دوسش دارم. يعنی من عاشقش هستم. بله من عاشقم . مگه من چمه من چيم از ديگران کمتره هاااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ به ما نميياد که از اين دل بازيها کنيم.؟!! ولی از همين جا میگم تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 فروردین1386ساعت 2 AM توسط رامین |
|
|
سایه حق سلام عشق سعادت روح سلامت تن سرمستی بهار سکوت دعا سرور جاودانی اینست هفتسین آریایی پسشکش شما ! نوروز پیشا پیش مبارک. عیدی ما فراموش نشه ....!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 0 AM توسط رامین |
|
|
From those around |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 2 AM توسط رامین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
کدامیک عاشق تریم؟
من؟ که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می شود؟ یا تو؟ که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می کند؟ کدامیک بازیگوش تریم؟ من؟ که دلم بازیچه بازی موهایت در نسیم هر لحظه به شوق بوییدن زلفت می تپد؟ یا تو؟ که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟ کدامیک از ما بدجنس تریم؟ من؟ که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟ یا تو؟ که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟ بدجنس!! کدامیک بچه تریم؟ من؟ که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟ یا تو؟ که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟ ...کدامیک؟! ... ها؟! ..... |
| پیوندهای روزانه |
|
روح الله سینیور سعید آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
رامین دنیا |
|
RSS
|